دیگر هوای یارم بر دل گذر ندارد!

چند روز پیش یه شعری خوندم از "جواد حیدری" که بد جوری حالم رو عوض کرد

بد جوری بغضم رو ترکوند

انگار زبان حال من بود که شاعر گفته بود

شاید هم زبون حال خیلی ها، نمیدونم

من که با تک تک ابیاتش اشک ریختم، چون خیلی به خودم بد کردم !

گفتم اینجا بنویسم، گه گاهی دوباره بخونمش

چون زیاد بهش مبتلا میشم...

 

دارد بهانه این دل،آهش اثر ندارد

دیگر هوای یارم،بر دل گذر ندارد

 

آن کس که همنشین،من بود یک زمانی

دیگر ز من بریده،بر من نظر ندارد

 

آنقدر بی کسم من،کز حال این دل من

حتی دو چشم خشکم،دیگر خبر ندارد

 

میخانه را نبستند،جام مرا شکستند

دیگر پس از رفیقان،عمرم ثمر ندارد

 

غرق گناه گشتم،گم کرده راه گشتم

دیگر دلم هوای،ذکر سحر ندارد

 

اذن سفر دهیدم،بیمار پر امیدم

بر درد غربت من،دارو اثر ندارد

 

مولای ما تو هستی،بابای ما تو هستی

بابا به جز محبت،بهر پسر چه دارد؟

 

بس باشد این تباهی،بر ما نما نگاهی

حق زین گدا به عالم،بیچاره تر ندارد

 

به نگاهت سخت محتاجم ...

 

/ 31 نظر / 72 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سمیرا

زیباست فقط یه غمی توش داره[نگران]

پــــــــویا

گاهی خیال میکنم ازمن بریده ای! بهتر زمن برای دلت برگزیده ای؟ ازخود سوال میکنم آیا چه کرده ام؟ درفکر فرو می روم از من چه دیده ای؟ فرصت نمیدهی که کمی دردل کنم... گویا از این نمونه مکرر شنیده ای... ازمن عبور میکنی و دم نمیزنی... تنها دلم خوش است که شاید ندیده ای... یک روزمی رسدکه دراغوش گیرمت!!! هرگز بعید نیست,خدا را چه دیده ای سید جواد ذاکر [گل]

حمید

در باغی رها شده بودم نوری بیرنگ و سبک بر من می وزید آیا من خود بدین باغ آمده بودم و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟ هوای باغ از من می گذشت اخ و برگش در وجودم م یلغزید آیا این باغ سایه روحی نبود که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟ ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد صدایی که به هیچ شباهت داشت گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می کرد همیشه از روزنه ای نا پیدا این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود سر چشمه صدا گم بود من ناگاه آمده بودم خستگی در من نبود راهی پیموده نشد آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟ ناگهان رنگی دمید پیکری روی علفها افتاده بود انشانی که شباهت دوری با خود داشت باغ درته چشمانش بود و جا پای صدا همراه تپشهایش زندگی اش آهسته بود وجودش بی خبری شفافم را آشفته بود وزشی برخاست دریچه ای بر خیرگی ام گشود روشنی تندی به باغ آمد باغ می پژمرد و من به درون دریچه رها می شدم[لبخند][قلب][گل]

مژگان

خداوندا دنیای آشفته ی درونم را که تنها از نگاه تو پیداست ، با لالایی مهربان خود ، آرام کن تا وجود داشتن و بودن را به زیبایی احساس کنم

مژگان

زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند....

مژگان

زندگی درک همین اکنون است زندگی شوق رسیدن به همان فردایی است، که نخواهد آمد تو نه در دیروزی، و نه در فردایی ظرف امروز، پر از بودن توست شاید این خنده که امروز، دریغش کردی آخرین فرصت همراهی با، امید است زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک به جا می ماند....

مژگان

درختان به من آموختند : پایبندی هرکس به اندازه ی ریشه ی اوست ، به هر درختی نمی توان تکیه کرد !

مریم

سلام //[گل]// وقتی برای دیگران لقمه بزرگتر از دهانشان باشی آنها چاره ای ندارند جز آنکه" خردت " کنند تا برایشان اندازه شوی پس مراقب معاشرت هایت باش ساعت زندگیت را به افق آدمهای ارزان قیمت کوک نکن یـــــا خـــــــــواب میمــــــــــانــــی یا از زندگی عقب ... //[گل]//

کفتر چاهی

من کیستم‏?فقیر تو یا صاحب الزمان..دلداده ی حقیر تو یا صاحب الزمان

کفتر چاهی

بس باشد این تباهی/برما نما نگاهی..بسیار زیبا‏!‏