خانه دوست کجاست؟
از تو ام یا رب فراموشی مباد ..... هرکه میخواهد، فراموشم کند
صفحات وبلاگ
کلمات کلیدی مطالب
نویسنده: "خاک" - سه‌شنبه ٢٢ فروردین ۱۳٩٦

با سلام و عرض تبریک سال نو

امیدوارم عذر تقصیر بنده رو بابت تأخیر در ارسال مطالب بپذیرید

برای شروع سال جدید یک شعر زیبا و در عین حال هشدار دهنده از آقای "مهدی سهیلی" براتون انتخاب کردم.

امیدوارم با دقت بخونید و نکاتش رو آویزه گوشتون کنید و برای من هم دعا کنید:

 

رفیقا! دوستان ده گروهند

که هر یک در مسیر امتحانند:

 

گروهی «صورتک» بر چهره دارند

به ظاهر دوست امّا دشمنانند،

بد اندیشند و در کار نفاقند

بهارانند و در باطن خرانند

چو همدستان ز تو صد راز پرسند

ولی با دشمنت هم داستانند!

 

بسا کس را که در انبانه، زهر است

ولی نیکو سخن، شیرین زبانند

به هر گسترده خوان، چون گربه کور

به گاه حمله، بدتر از سگانند...

همه دم در دهانْشان لقمه افکن!

که آنان روز و شب در بند نانند

 

گروهی دیده ناپاکند، هشدار!

نگاه خود به هر سو میدوانند

بر این بی عصمتان، ننگ جهان باد!

که چون خوکند و بل بدتر از آنند

 

گروهی وقت حاجت خاکبوسند

ولی هنگام خدمت ها نهانند!

ذلیل هر قوی مشتند، امّا

به پیش ناتوانان پهلوانند!

 

تملّق پیشگان، فرزندِ روزند

بزِ هر کس که باشد می‌چرانند

 

حذر کن از توانایان مکّار

که هنگام نیازت، ناتوانند!

 

گروهی خیر و شر در فعلشان نیست

نه زحمت بخش و نه راحت رسانند!

اگر شهری ببخشیشان، همینند

وگر زهری بنوشانی، همانند!

***

ولی یاران همدل از ره لطف

به هر حالت که باشد مهربانند

غمت را از دل و جان، غمگسارند

حریمت را به عفت، پاسبانند

 

چو نالی، اشکشان در آستین است

چو خوانی، روز و شب بر آستانند

به وقت یاوری، جان آفرینند

به هنگام سخن، گوهر فشانند

 

فدای نازنین یاران خونگرم

که خورشید زمین، ماه زمانند

 

رفیقان را درون جان نگهدار!

اگر پاکیزه جان، روشن روانند

جهان گر از تو شد، در پایشان ریز

که اینان پر بهاتر از جهانند.

    

    « برای همه دوستان سالی پر از برکت و بهروزی آرزومندم »

                                                                                          التماس دعا...

نویسنده: "خاک" - پنجشنبه ٢٧ آبان ۱۳٩٥

البته خطابم فقط به حاج محمود کریمی نیست!

طرف صحبتم با تمام مداحانی است که به خاطر گرم کردن مجلس از هیچ دروغی دریغ نمیکنن...

امّا چون در این بین دیدم ایشون جزو مطرح ترین ها و پر طرفدارترین ها هستند از ایشون چندتا سؤال دارم:

- چقدر در مورد روایاتی که میخونید تحقیق میکنید؟

- اصلاً اینا که میخونید از خودتونه یا روایته؟!!

- چرا این روضه های مجلس گرم کنتون رو پیش رهبر که میرید نمیخونید؟؟!!!

- فقط واسه یه عده مردمی میخونید که گوش کنن و نپرسن که از کجا آوردی و فقط گریه کنن...؟

واقعاً متأسفم برای شمایی که بعضی روایات غیر معتبر و بعضاً از خود ساخته رو میخونید... 

و خیلی تأسف میخورم وقتی میبینم عده ای به همین ها گوش میکنن و گریه میکنن!!

         

میخواید  چندتا مثال بزنم که روشن تر بشه؟ پس گوش کن آقای کریمی!!..:

1- شما در یکی از روضه هاتون قصه روزه گرفتن امام حسین (ع) رو در کودکی گفتید

و گفتید امام (ع) داشتن از حال میرفتن و همه اهل خونه بهشون گفتن روزه ات رو باز کن

از جمله: حضرت زهرا(س)،‌امام علی(ع)،‌ حتی پیامبر(ص) و ...!!!

و امام حسین(ع) به حرف هیچ کس گوش نکرد! تا جایی که اینقدر نگرانی پیامبر و دیگران زیاد شد که وحی نازل شد و خداوند به پیامبر فرمود: به خاطر حسین(ع) امروز خورشید زودتر غروب میکنه که امام بتونه روزه اش رو زودتر باز کنه...!!!!!!

حاج محمود خان کریمی! اینا رو از کدوم روایت و از کدوم کتاب در آوردید؟!!

امکان نداره امام معصوم حرف پدر و مادر و رسول خدا رو گوش نکنه !!

وقتی رسول خدا امر کنه که برای سلامتت مضره و روزه ات رو باز کن امام معصوم سر باز میزنه؟!!!

مثال 2- شما در یکی از روضه هاتون خوندید که وقتی عزرائیل برای گرفتن جان امام حسین(ع) رفت، با بدن بی سر امام مواجه شد و برگشت! و به خداوند عرض کرد که این بدن سر نداره چطور جانش رو بگیرم؟!! و خداوند فرمود: اون کار تو نیست... گرفتن جان حسین(ع) با من !!!! 

وای بر شما!! آخه چقدر دروغ؟ این دروغ بستن به خداست... به چه قیمتی؟

اینها رو از هر بچه ای سؤال کنی میفهمه که دروغه و چرت و پرته...

یعنی گرم کردن مجلس اینقدر برات مهمّه؟؟؟!!

باز هم بگم؟ باشه...

مثال 3- شما توی یک مداحی معروفتون در مورد مکان خیمه های امام حسین (ع) و اصحاب گرامیشون میخونید(البته من عین متن رو یادم نیست، اما مفهومش این بود) :

این همه جا، آخه اینجا چرا؟ چرا کنار دریا (نهر آب) خیمه نزدید و ... !!!!!

آخه یکی نیست بگه: تو بهتر از امام (ع) میفهمی؟!!

یعنی نعوذ باا... این که به عقل ناقص تو رسید به فکر امام معصوم نرسیده بود؟

آخه به تو چه که چرا خیمه هاشون رو اونجا زدن؟ آخه آدم عاقل! اگه میتونستن کنار نهر آب خیمه بزنن که چه نیازی بود حضرت ابوالفضل (ع) در راه آب آوری برای بچه ها شهید بشه؟ اون هم با اون شکل...

من از همه کسانی که توی مجالس روضه و هیئت ها و ... شرکت میکنند، خواهش میکنم از مداحان بابت خوندن بعضی چرت و پرت ها سند بخوان!!

روضه ها رو فقط گوش نکنید! روضه ها و مطالب رو بفهمید!

اگر اشک هم می ریزید اشک با معرفت باشه...

به خدا اشک با معرفته که انسان رو نجات میده! نه اشک ریختن و ضجه زدن بیخودی...

بعضی از مداح ها دارن فاتحه شیعه رو میخونند و ما رو مضحکه دست وهابیت میکنن!

باز ازشون طرفداری میکنیم...!

آخه کی میخوایم بیدار شیم؟ شیعه باید آبروی ائمه باشه...

به امید روزی که مجالس روضه امام حسین(ع) رو متناسب با شأن ائمه اطهار برپا کنیم

و به امید روزی که هیچ کس نتونه از مجاس و عزاداری شیعیان اباعبدا...(ع) ایرادی بگیره 

و به امید روزی که صاحب عزای مجالس ما و منتقم خون امام حسین(ع)،‌ صاحب و مولای همه شیعیان جهان، حضرت مهدی(عج) ظهور کند إن شاءا...     

نویسنده: "خاک" - دوشنبه ۱۱ امرداد ۱۳٩٥

اول از هر چیز سلام!

خدا رو شکر که بعد از مدتی بالاخره فرصتی برای نوشتن پیدا شد

خیلی وقته میخوام بنویسم امّا فرصتش نبود، حالا هم که فراهم شده نمیدونم چی بنویسم؟

خیلی مطالب توی ذهنم بود که بگم امّا هیچ کدوم یادم نیست!

این شاید اولین باره که قبل از اینکه تصمیم بگیرم چی بنویسم شروع کردم به نوشتن

این بار گفتم هرچه پیش آید خوش آید...

همین الان هم هنوز دارم فکر میکنم چی بنویسم راستش!!

نمیدونم چرا هر وقت فکر میکنم چی بنویسم اولین چیزی که به ذهنم میاد درد دله؟!

شما رو نمیدونم امّا شاید هیچی مثل درد دل کردن منو آروم نمیکنه!

امروز شاید بیشتر از هر چیز نیاز دارم به آشتی با امام زمانم...

همونی که مدتها بدون یادش روزم شب نمیشد، امّا وای بر من که مدتی حسابی دور شدم ازش

آقا! امروز میخوام آشتی کنم باهاتون اگه قبولم کنید

یعنی میشه دوباره حال و هوای 10-12 سال پیش تکرار بشه؟

یعنی میشه دوباره چشمم به هر ظلم و جنایت و نا عدالتی که می افته یاد شما بیفتم و اشکم بی اختیار جاری بشه؟

یعنی میشه هر وقت بی بند و باری های جامعه رو میبینم بی اختیار بغض کنم و بگم کجایی آقا؟!

یعنی میشه دوباره هر صبح جمعه دعای ندبه رو با صورت خیس بخونم؟ میشه؟!

میشه آقا... میدونم که میشه

میدونم که اگه شما بخوای میشه، فقط یک نگاه شما کافیه برای هر دل سنگی که آب بشه

خواهش میکنم نگاهتو از من دریغ نکن آقا!...

     

               تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد  

                                        حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد ...

نویسنده: "خاک" - دوشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩٥

یه وقتایی از زمین و زمان دلگیر میشی

یه وقتایی انگار از همه چی سیر میشی

یه وقتایی حوصله خودت رو هم دیگه نداری

یه وقتایی دوست داری با خودت هم قهر کنی

یه وقتایی از خودت و از زندگی و مردمش نا امید میشی

یه وقتایی .... یه وقتایی ...


همین وقتاست که حس میکنی یکی داره صدات میکنه:

چه خبره؟ کجا داری میری؟

باز کن چشاتو! یه نگاه به خودت بنداز، ببین پشت سرت رو!

مگه نه اینکه هر وقت صدام کردی جوابتو دادم؟

مگه نه اینکه هر وقت بی قرار بودی آرومت کردم؟

پس چرا نا امیدی؟ پس چرا دلواپسی؟

نکنه رو برگردونی از من! نکنه خجالت بکشی و صدام نکنی دیگه

نکنه بگی شاید دیگه جوابمو نده

درسته که وقتی همه چی وفق مرادت بود فراموشم کرده بودی

درسته تا وقتی مشکلی نداشتی سراغم نیومدی

اما برگرد، تو هر شرایطی صدام کنی رو ازت بر نمیگردونم

وقتی همه ی غصه های عالم روی دلت سنگینی میکنه حرف بزن با من!

گوش میدم درد دلت رو

هر وقت که بیای...


 اینجاست که اشک می‌باره از چشات

اینجاست که دوست داری داد بزنی بگی غلط کردم خداااا!

اینجاست که از خجالت زبونت بند میاد انگار

 دوست داری از ته دل فقط بگی "خدا دوست دارم"

 

نویسنده: "خاک" - یکشنبه ٥ اردیبهشت ۱۳٩٥

 

به نگاهت سخت محتاجم...

 فقط همین!

نویسنده: "خاک" - شنبه ٧ فروردین ۱۳٩٥

سلام و تبریک به همه ی دوستان و آشنایان و غیر آشنایان!

امیدوارم که سال 95 رو خوب شروع کرده باشید و خوبتر هم به پایان برسونید

امّا پست های امسال رو با یک غزل خیلی زیبا و تأمل برانگیز از مولوی آغاز میکنم

که به قول مولوی ایام رو خود شما می‌سازید و میشه همه ی سالتون نوروز باشه:

    

«نوروزبمانید»

نوروز بمانید که ایام شمایید!

آغاز شمایید و سرانجام شمایید!

 

آن صبح نخستین بهاری که ز شادی

می‌آورد از چلچله پیغام، شمایید!

 

آن دشت طراوت زده، آن جنگل هشیار

آن کنبد گردنده ی آرام شمایید!

 

خورشید گر از بام فلک عشق فشاند

خورشید شما، عشق شما، بام شمایید!

 

نوروز کهنسال کجا غیر شما بود؟

اسطوره ی جمشید و جم و جام شمایید!

 

عشق از نفس گرم شما تازه کند جان

افسانه ی بهرام و گل اندام شمایید!

 

امروز اگر می‌چمد ابلیس، غمی نیست

در فنّ کمین حوصله ی دام شمایید!

 

گیرم که سحر رفته و شب دور و دراز است

در کوچه ی خاموش زمان، گام شمایید!

 

ایّام ز دیدار شمایند مبارک

نوروز بمانید که ایّام شمایید!

 

* برای همه تون سالی همیشه نوروز، توأم با سلامتی و بهروزی و سرشار از عشق الهی آرزومندم...

                                                                  «التماس دعا»

 

نویسنده: "خاک" - پنجشنبه ٦ اسفند ۱۳٩٤

رهبر معظم انقلاب:

 ملت ایران در انتخاب های خود دقت کند،

کسانی با رأی ملت سر کار نیایند که بخواهند در مقابل دشمنان

دست تسلیم بالا ببرند

و 

آبروی ملت ایران را ببرند 

---------

پی نوشت:

    نکنه به کسانی رای بدیم که مورد حمایت آمریکا و انگلیسی هستند که حامی قاتلان خبیثی همچون آل سعود و داعش و ... هستند

 نکنه مدیون خون مدافعان حرمی بشیم که به خاطر آرامش ما و به خاطر دفاع از هویت ایرانی و اسلامیشون از مال و جان و ناموسشون گذشتند ...

  

نویسنده: "خاک" - یکشنبه ٢٥ بهمن ۱۳٩٤

ای دل غمین مباش که جانان رسیدنی است

 در کام تشنه، چشمه حیوان رسیدنی است

                                             ای دردمند هجر مینداز دل ز درد

                                             کاینک طبیب آمده، درمان رسیدنی است

ای گلستان عمر ز سر برگ تازه کن

کان مرغ آشیان به گلستان رسیدنی است

                           پروانه وار پیش روم بهر سوختن

                                    کان شمع دیده در شب هجران رسیدنی است

 

  در ره بساط لعل ز خون جگر کشم

  کان نازنین چو سرو خرامان رسیدنی است

 

    جانی که از فراق رها کرده خانه را

    یاد آورید که آرزوی جان رسیدنی است

 

                او می آید...

نویسنده: "خاک" - چهارشنبه ٢ دی ۱۳٩٤

تا حالا شده به گفتن یه دروغ عادت کرده باشید؟

تا حالا فکر کردید ببینید همه حرفایی که در طول روز میزنید راسته یا نه؟

از چاپلوسی ها و اظهار محبت ها و ... گرفته تا جواب تلفن دادن ها و ...

امروز داشتم به یکی از دروغ هایی که خیلی هامون هر روز تکرارش میکنیم فکر میکردم!

حالا کار به دیگران ندارم، خودم رو میگم... دروغی که باید بگم!!

اگر نگم وظیفه ام رو انجام ندادم و اگه بگم دروغ گفتم!

بله... حد اقل روزی 10 بار تکرارش میکنم و از رو هم نمی‌رم

آره بعضی وقتا باید به خودم گیر بدم، دعوا کنم با خودم

تکلیفم رو با خودم روشن کنم بالاخره... تا کی میخوای دروغ بگی؟!!

روزی 10 بار رو به قبله، در مقابل کسی که ظاهر و باطنم رو می‌دونه می‌ایستم و میگم:

" ایّاک نعبدُ و ایّاک نستعین"

دروغ میگم!!

یه دروغ تکراری که انگار واسم عادی شده

بعضی وقتا به اینجا که میرسم بغض میکنم و توی دلم میگم:

خدا... ببخش که دروغ میگم

ببخش که دلم به تو قرص نیست

ببخش که با زبون میگم "فقط تو"... امّا واسه هر کاری به صد نفر رو میزنم و باز دلم آروم نمیگیره!

انگار شاعر واسه من گفته:

                             تو را که از دگران است استعانت امر

                             زبان ز کذب به ایاک نستعین مگشای

 

خدا! یه دلِ قُرص میخوام... میشه بهم بدی؟

یه اراده قوی میخوام... میشه بهم بدی؟

میشه دیگه مجبور نباشم دروغ بگم؟

میشه یه روزی برسه که سرم رو بالا بگیرم و با افتخار بگم :

"ایاک نعبدُ و ایّاک نستعین" ...؟

                

تو که میدونی... نمیخوام دروغ بگم امّا نمیتونم، مگه اینکه خودت کمکم کنی

مگه نه اینکه تو مقلب القلوبی؟

مگه نه اینکه تو دلها رو متحول میکنی؟ مگه نه اینکه تو مالک منی؟

میدونم بالاخره یه روز دستم و میگیری و "حوّل حالنا الی أحسنِ الحال" رو در حقم مستجاب میکنی...

هرچند لیاقت تو رو ندارم

امّا چه کنم که امیدی به غیر از تو ندارم؟

منتظر می‌مونم... قبولم کن!

نویسنده: "خاک" - دوشنبه ٢۳ آذر ۱۳٩٤

اخیراً با پسر عمه های محترم! بحث بعضی هیئت های امروزی بود...

که خودشون هم از اعضای همون هیئتا هستن البته!

میدونید که کدوم هیئتا رو میگم؟

همونا که از ساعت 10-11 شب به بعد تازه شروع میشه

همونا که مداحشون یک نفری نمیتونه بخونه! (باید یکی کنارش باشه واسش دیس دیس کنه خُب!!)

البته الآن کلاسشون رفته بالا... سیستم میذارن(مثل این گروه های اُرکز)

انواع دیس دیس ها(البته به حساب خودشون حسین حسین) رو میدن توی حافظه

بعد بسته به سبکی که میخواد اجرا کنه ! دیس دیس مورد نظرش رو انتخاب میکنه و یا علی!

اجرا..؟!

بله، اجرا! چون اینا میرن روی سِن برنامه اجرا میکنن انگارتعجب

        

خلاصه بهشون گفتم این چه هیئتیه آخه؟ اینا دارن فاتحه هرچی بچه مسلمونه میخونن

چرا بالا پایین میپرن وقتی میخونن؟ چرا مثل خواننده ها سرش و چپ و راست میکنه؟

میگن: مهم اینه که آدم حال خوبی داشته باشه، اینا همشون عاشق امام حسینن

مهم اینه که به عشق امام حسین(ع) میخونن و سینه میزنن!

بهشون گفتم دقت کردین نصف بچه های هیئتتون بعد از هیئت، میرن کافه؟!

حتماً به عشق امام حسین میرن یه دودی هم میزنن، آره؟!!

خلاصه مدتی بود که این بحث ها رو داشتیم تا اینکه مطلبی رو از آیت ا... بهجت(رحمة الله علیه) خوندم...

    ایشون به جوون ها تأکید داشتند که:

حسینی بشوید، نه هیئتی!

زیرا اگر گرم هیئت بشوید

حسینتان را آنگونه که خودتان دوست دارید و باب میلتان است می‌سازید!

و هرکس با میل شما مخالف باشد، می‌گویید با حسین(ع) مخالف است

ولی اگر حسینی باشید

هیئت و رفتارتان را بر مبنای حسین(ع) می‌سازید...

هیئتی شدن کاری ندارد

کافیست ریش بگذارید و با پیراهن مشکی از این هیئت به آن هیئت بروید!

حسینی شدن است که مشکل است...


 راستی!‌ شما چی میگید؟...

نویسنده: "خاک" - چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٤

هرکه دارد هوس کرب و بلا گریه کند

هرکه شد عاشق آن صحن و سرا گریه کند

هرکه را نیست میسر به زیارت برود

هر کجا می‌شنود صوت عزا گریه کند

اربعین است کنون کرب و بلا قبله ی ماست

دختر شاه ولا بر شهدا گریه کند

نه فقط عالم و آدم نه فقط حور و ملک

که به بزم غم او، عرش خدا گریه کند

عاشقان قافله ی عشق کنون کرب و بلاست

هرکه دارد هوس کرب و بلا گریه کند

 

نویسنده: "خاک" - چهارشنبه ۱۱ آذر ۱۳٩٤

 

و چقدر بد بخت است مسلمانی که قرآن را فقط در مراسم تعزیه بشنود و بخواند!...

نویسنده: "خاک" - دوشنبه ۱۱ آبان ۱۳٩٤

از محل کار بر میگشتیم و تا یه جایی با هم هم مسیر بودیم

ازش خواسته بودم یه کاری واسم انجام بده

بهم میگه: کاش همه همکارا مثل تو بودن

با وجدان، با خدا... واسه من هم دعا کن

من از ته دل دوست دارم و هر کاری که بتونم بدون منت واست انجام میدم

بهش میگم: تو لطف داری، اینجوری که تو فکر میکنی نیست

آدمِ باخدا کجا من کجا؟ من هنوز کلی با خودم مشکل دارم

میگه: شکسته نفسی میکنی، من که می‌شناسمت...

(توی دلم میگم: نه نمیشناسی! اگه خدا گناها و نمک نشناسی ها و ... رو هم نشونت میداد اون وقت میشناختی...

هی پیش خودم میگم ببخش خدا خیلی بزرگی...

این همه بدی هام رو پوشوندی و پیش مردم عزیزم کردی)

خلاصه اون تعریف میکنه و من اشک توی چشام جمع میشه (از خجالت اینکه چیزهایی در مورد من میگه که من نیستم)

از ماشین که پیاده میشه و خداحافظی میکنه، دیگه طاقت نمیارم

اشکم میریزه و بلند میگم: "خدا خیلی دوست دارم"

خدا خیلی شرمنده ام!

      

شرمنده ام بابت خوبیهایی که از من منتشر کردی و من لایقش نیستم

یادم از اون قسمت دعای کمیل می‌افته:

اللهم مولایَ کَم مِن قبیحٍ سَتَرتَه

و کَم مِن فادحٍ من البلاء أقلته و ...

و کم من ثناءٍ جمیلٍ لَستُ اهلاً لهُ نَشَرته

هی با خودم میخونم و اشک میریزم...

اصلاً انگار حضرت، دعای کمیل رو گفته واسه آروم کردن گناه کارا

و باز یاد دعای قشنگ حضرت می افتم و همون رو از خدا می‌خوام:

"خدایا! تو اون طوری هستی که من دوست دارم

پس من رو هم طوری قرار بده که تو دوست داری"

نویسنده: "خاک" - یکشنبه ۱٢ مهر ۱۳٩٤

امروز میخوام واسه خودم بنویسم

یادش بخیر؛ سالهای 85 و 86 واسه نوشتن فکر نمی‌کردم! هر چه پیش آمد خوش آمد

چون حرف زیاد داشتم واسه نوشتن، با کی؟ معلومه...

همون که همیشه منتظر شنیدن حرفات هست

همون که لازم نیست فکر کنی تا چطور منظورتو بهش برسونی

فقط کافیه از دل بگذرونی حرفتو تا صداش رو از قطره قطره اشکی که از چشمات می‌ریزه بشنوی

امروز می‌خوام دوباره بشورم این دل غبار گرفته رو

امروز دوباره باهات حرف دارم خدا...!

بر می‌گردم به اون موقع ها...گفتم جوونم، شهوت دارم، اگر تو دستمو نگیری نمیتونم

دستمو گرفتی، با نفسم مبارزه کردم، صبر کردم

با تو بودم و حال خوشی داشتم، هر روز توفیق درد دل با امام زمانمو بهم میدادی

هنوز غبطه اون روزا رو می‌خورم

امّا قرار بود ازدواج که می‌کنم کامل تر بشم، عاشق تر بشم

چی شد پس؟... چرا یه جای کار میلنگه؟!

مگه قرار نبود ازدواج کنم و دینم کامل بشه؟

اگه کامل شده چرا تو رو گم کردم؟

چرا امام زمانمو گم کردم؟ چرا؟... چرا حال اون روزا رو ندارم دیگه؟

چرا الان که دارم از تو می‌نویسم اشکم در نمیاد مثل اون روزا؟

چرا آقا دیگه محلم نمیده؟

قرار نبود با ازدواج از تو فاصله بگیرم! قرار بود اوج بگیرم...

نذار فکر کنم ازدواج باعث شده از تو فاصله بگیرم

بازم منتظرتم، منتظر نگاهت، مثل اون روزا

بازم میگم بدون تو هیچم، همه ی دنیا رو بدون تو نمیخوام، به خودت قسم نمی‌خوام

میدونم هستی، میدونم جواب نمیدی تا بیشتر صدات کنم

پس اینقدر صدات میکنم تا راضی بشی، تا بدونی که نا امید نمیشم

تا بالاخره در رو باز کنی به روم، تا دوباره راهم بدی

تا بهت ثابت کنم به هیچ کس جز تو دل نبستم ...

    

نویسنده: "خاک" - سه‌شنبه ۳۱ شهریور ۱۳٩٤

با خودم فکر میکردم چی بنویسم به بهانه دفاع مقدس

گفتم عکس های دفاع مقدس و شهدا رو یه مروری بکنم

شاید متناسب با عکس هایی که هست چیزی به ذهنم برسه

به عکس های جالبی بر خوردم از بازیگران و نقش آفرینان دفاع مقدس

به راستی چقدر تفاوت است میان بازیگران دفاع مقدس از دیروز تا امروز...

 

                 "بازیگر دیروز"                                                    "بازیگر امروز"

بازیگران دیروز نقششان را باور داشتند و به نقششان عشق می‌ورزیدند

بازیگران دیروز خاکی بودند و به همان لباس خاکیشان افتخار میکردند

جایزه شان شهادت و مدال افتخارشان دست و پای نداشته شان بود

خلاصه اینکه بازیگران دیروز کمی بهتر بازی و نقش آفرینی می‌کردند

امّا امروز انگار به بازی گرفته اند دفاع مقدس را،‌ شهدا را

انگار فراموش کرده اند بازی و نقش و جایزه امروزشان را مدیون چه کسانی هستند...

 

گاهی بد نیست نیم نگاهی به گذشته و آینده بیندازیم

چه بوده ایم، چه هستیم و چه میخواهیم بشویم؟

به چه امّیدی قدم به سوی مرگ بر می‌داریم؟ به فردایمان فکر کرده ایم؟

زندگی فقط همین چند صباح دنیا نیست، خدایی هست، آخرتی هست

شهید این را خوب فهمید

عشق را خوب فهمید و تلاش کرد به تو  و به من بفهماند...

نویسنده: "خاک" - سه‌شنبه ۱٧ شهریور ۱۳٩٤

 گره بی تو در کارم افتاده است                 مدد یا رضا(ع)! بارم افتاده است

 الهی! نبینم من آن روز را                     که با غیر تو کارم افتاده است

 

کنم سجده ای گر ببینم شبی                          به دل شوق دیدارم افتاده است

مرا در حریمت به مهدی(عج) رسان                سر و کار با یارم افتاده است

 

دوباره به سر میل یک بوسه بر                         قدم های دلدارم افتاده است

تپش های قلبم دهد این نوا                      "علی ابن موسی الرضا المرتضی"

                                         

 این کبوتر ها همه هستند دور این حرم

 در کنار من نگهدار و هوادار شما

                                                       هرکجا رفتید برگردید سوی این حرم

                                                       جز سر کوی رضا دنیاست زندان شما

 پرچم سبزی که باشد بر فراز قبّه ام

 تا قیامت آبرو بخشد به ایران شما

                                                          گر ولای ما در ایران شما حاکم نبود

                                                          در گل و لای عدم گم بود تهران شما

  میشود دریای رحمت در کنار صحن من

  قطره ی اشکی که می‌افتد ز مژگان شما

                                                     با وضو باشید ای اهل خراسان تا که هست

                                                              جای پای زائر من در خیابان شما...

 

  ‌ "التماس دعا"

نویسنده: "خاک" - دوشنبه ٢ شهریور ۱۳٩٤

چند روز پیش یه شعری خوندم از "جواد حیدری" که بد جوری حالم رو عوض کرد

بد جوری بغضم رو ترکوند

انگار زبان حال من بود که شاعر گفته بود

شاید هم زبون حال خیلی ها، نمیدونم

من که با تک تک ابیاتش اشک ریختم، چون خیلی به خودم بد کردم !

گفتم اینجا بنویسم، گه گاهی دوباره بخونمش

چون زیاد بهش مبتلا میشم...

 

دارد بهانه این دل،آهش اثر ندارد

دیگر هوای یارم،بر دل گذر ندارد

 

آن کس که همنشین،من بود یک زمانی

دیگر ز من بریده،بر من نظر ندارد

 

آنقدر بی کسم من،کز حال این دل من

حتی دو چشم خشکم،دیگر خبر ندارد

 

میخانه را نبستند،جام مرا شکستند

دیگر پس از رفیقان،عمرم ثمر ندارد

 

غرق گناه گشتم،گم کرده راه گشتم

دیگر دلم هوای،ذکر سحر ندارد

 

اذن سفر دهیدم،بیمار پر امیدم

بر درد غربت من،دارو اثر ندارد

 

مولای ما تو هستی،بابای ما تو هستی

بابا به جز محبت،بهر پسر چه دارد؟

 

بس باشد این تباهی،بر ما نما نگاهی

حق زین گدا به عالم،بیچاره تر ندارد

 

به نگاهت سخت محتاجم ...

 

نویسنده: "خاک" - جمعه ٢۳ امرداد ۱۳٩٤

 

یعنی دیگه واقعاً خود بزرگ بینی تا چه حد؟!...

 

                                             « شیر و پشه »

                        پشّه ای گردان چو گردی در فضا

                                                                   پشت یال شیری افتاد از قضا

                         بس که آن ناچیز خودبینیش بود

                                                                 پیش خود بر شیر سنگینیش بود

                        لحظه ای نگذشته با شیر کلان

                                                                گفت آن مسکینِ لاغر کای فلان:

                           گر تو را بر یال سنگینیم ما

                                                                بازگو تا بیش ننشینیم ما!!!

                         شیر گفت از این زمان تا هر زمان

                                                            هر کجایی؛ هر چه میخواهی بمان

                 گر نه خود گفتی به یالم جسته ای

                                                  من ندانستم کجا بنشسته ای...

 

 * نکنه منم نسبت به خیلی ها مثل همین پشه باشم نسبت به شیر و خبر ندارم...!

به قول خواجه عبدالله انصاری:


عیب است بزرگ بر کشیدن خود را

وز جمله ی خلق برگزیدن خود را

 

     از مردمک دیده بباید آموخت

   دیدن همه کس را و ندیدن خود را

مطالب قدیمی تر »
"خاک"
گدای عشقم و سلطان وقت خویشتنم نیاز، مسکنت و عجز و غم سپاه من است زنند طعنه که اندر جهان پناهت نیست، به‌جان دوست، همان نیستی پناه من است...
نویسندگان وبلاگ:
کدهای اضافی کاربر :